رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲۳ آبان ۱۳۹۸
نمایش محتوای تولیدات ویژه

بدهکار حقه باز

Loading the player...

 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.مردی بود که پولی را به کسی قرض داده بود ولی آن مرد همیشه از دادن قرض خود طفره میرفت.یکروز که طلبکار با ناراحتی به درب خانه بدهکار امد ، بدهکار گفت صبر کن.من خودم تصمیم داشتم تا این پول را برگردانم.مردطلبکار خوشحال شد.مقروض گفت:بله نگاه کن این گوسفندها را میبینی برای چرا میروند اینها پشم زیادی دارند و هر بار که از کنار خارو درختان و بوته ها گذر میکنند پشمهای اینها به این بوته ها گیر کرده و میچسید.من تصمیم گرفتم تا این پشمها را جمع آوری کنم تا وقتی که زیاد شد انها را تبدیل به نخ کرده و رنگ کنم و به زنم بگویم که از انها قالی ببافد.سپس قالی را بفروشم و از پول آن برای پسرم و دخترم عروسی و جهیزیه تهیه کنم .و در جشن انها تو را دعوت کنم و انجاست که پول تو را دو دستی تقدیم خواهم کرد.مرد طلبکار که خنده ه اش گرفته بود فهمید که این مرد قصد فریب او را دارد پس کوتاه نیامد و طلب خود را مطالبه کرد.باید که هیچگاه به آسانی فریب دیگران را نخوریم چه بسا بعضی در قالب دوستی و نیرنگ قصد فریب ما را خواهند داشت.

 

 

 

رای شما
میانگین (1 رای)
The average rating is 5.0 stars out of 5.