رونق تولید ملی | چهارشنبه، ۱ آبان ۱۳۹۸
نمایش محتوای تولیدات ویژه

بگو رفیقم هم سوخت

Loading the player...

روزی پادشاهی مردی فقیر و تهی دست را دید.پادشاه با دیدن مرد با آن وضع و قیافه به شدت متاثر و ناراحت شد و دستور داد تا وقتی که زنده است از خزانه مملکت مبلغی به او بدهند.وزیر از این تصمیم شاه ناراحت شد و به آن اعتراض کرد و گفت:این تصمیم شما تنبل ها و بیکار ها را زیاد می کند زیرا همه به کمک و یاری شاه دل می بندند و کار و زحمت از ارزش و اعتبار می افتد.شاه با شنیدن حرف های وزیر تصمیم خود را چنین اعلام کرد:از این پس به تنبل ترین افراد جامعه مبلغی خواهیم پرداخت که تا آخر عمر از کار بی نیاز شوند.وقتی خبر تصمیم شاه پیچید  افراد زیادی به قصر آمدند و همه ادعا کردند که ما تنبل ترین هستیم.از آنجا که تعداد آنها بسیار زیاد بود شاه دستور داد از بین آنها،تنبل ترین را انتخاب کنند.وزیر دستور داد حمامی را گرم کنند و همه مدعیان تنبل را داخل آن بردند.حمام آنقدر گرم شد که زمین مثل کوره می سوخت و هیچکس توان ایستادن در آن را نداشت.همه یک به یک از حمام داغ گریختند.یک روز گذشت،عده ای دیگر افتان و خیزان از حمام بیرون آمدند.در آخر،سه نفر ماندند.یکی دائم فریاد می زد سوختم ، ولی هیچ حرکتی نمی کرد.دیگری ساعتی بک بار فریاد می زد :سوختم ،نفر سوم هم هر چند ساعت یک بار،آهسته به نفر دوم می گفت:بگو رفیقم هم سوخت فردای آن روز ، وزیر این سه نفر را نزد شاه برد و گفت : این سه نفر به راستی تنبل ترین افراد مملکت هستند و شامل فرمان شاه می شوند . این مثل به کنایه و تمسخر در مورد کسی به کار می رود که بسیار تنبل و تن پرور است و حتی کارهای شخصی خود را به عهده دیگران می گذارد.



رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.