جز تو ای کشته ی بی سر که سراپا همه جانی

جز تو ای کشته ی بی سر که سراپا همه جانی
کیست کز دادن جانی بخرد جان جهانی؟!
ما تو را کشته نخوانیم که در صورت و معنی
زنده اندر تن عشاق چو ماهیت جانی
عجبی نیست که عرش دل ما جای تو باشد
دوست را جز دل عشاق به جهان نیست مکانی
ما تو را در دل و بیگانه تو را یافته در گِل
هر کسی را به تو از رتبه ی خویش است گمانی
خلق در کوی تو جویند نشان از تو ولیکن
بی نشان تا نشوند از تو نجویند نشانی
وه که گر چشم حقیقت بگشاییم به رویت
همه جا وز همه سو در دل و در دیده عیانی
سالکانت ز مجازند طلبکار حقیقت
غافل از اینکه حقیقت تو هم اینی و هم آنی
جایی از نور تو خالی نبود در همه عالم
چون تو در قالب امکان مَثَل روحِ روانی
پیش عشاق تو چون ذکر خدا، ذکر توباشد
به که ازذکر تو غافل ننشینند زمانی
عاصیان را نبود ایمنی از قهر الهی
مگر از لطف تو آرند به کف خط امانی
سخن آن به که نگوییم در اوصاف کمالت
زآنکه ما را نبود در خور مدح تو لسانی
کی توانند خلایق سخن از فضل تو گفتن
مگر از فضل تو جویند لسانی و بیانی
فواد كرمانی