فواد كرماني، جان نهادن


فواد كرماني، جان نهادن

 


جز تو اي كشته ي بي سر كه سراپا همه جاني

كيست كز دادن جاني بخرد جان جهاني

 

ما تو را كشته نخوانيم كه در صورت و معني

زنده اندر تن عشاق چو ماهيت جاني

عجبي نيست كه عرش دل ما جاي تو باشد

دوست را جز دل عاشق به جهان نيست مكاني

 

ما تو را در دل و بيگانه تو را يافته در گل

هر كسي را به تو از رتبه ي خويش است گماني

خلق در كوي تو جويند نشان از تو ولكين

بي نشان تا نشوند از تو نجويند نشاني

 

ما تو را ديده به چشم دل و در پرده ي غفلت

كه تو در افئده پيدايي و در ديده نهاني

وه كه گر چشم حقيقت بگشاييم به رويت

هم جا وز همه سو در دل و در ديده عياني

 

سالكانت ز مجازند طلبكار حقيقت

غافل از اينكه حقيقت تو هم ايني و هم آني

 


جايي از نور تو خالي نبود در همه عالم

چون تو در قالب امكان مثل روح رواني

پيش عشاق تو چون ذكر خدا ذكر تو باشد

به كه از ذكر تو غافل ننشينند زماني

 

عاصيان را نبود ايمني از قهر الهي

مگر از لطف تو آرند به كف خط اماني

سخن آن به كه نگوييم در اوصاف كمالت

زانكه ما را نبود در خور مدح تو لساني

 

كي توانند خلايق سخن از فضل تو گفتن

مگر از فضل تو جويند لساني و بياني

سر نهاده ست «فواد» از سر تسليم به پايت

تا تواش خود به كمند آري و از خود برهاني