رونق تولید ملی | سه‌شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۹۸
نمایش محتوای تولیدات ویژه

قدر عافیت کسی داند

پادشاهی با غلامی در کشتی نشسته بود و غلام تا آن روز، هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش افتاد. هرچه کردند آرام نمی گرفت و از رفتار او اوقات پادشاه تلخ شد. اما چاره ای به نظرشان نمی رسید. حکیمی در آن کشتی بود. به پادشاه گفت: اگر اجازه بدهی من او را خاموش می کنم. گفت: اگر چنین کنی نهایت لطف را به من کرده ای. حکیم دستور داد تا غلام را به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد و دست و پا زد. سپس مویش را گرفتند و سوی کشتی آوردند. دست زد و مهار کشتی را گرفت، خود را بالا کشید، در گوشه ای نشست و آرام گرفت. پادشاه رفتار حکیم را پسندید و پرسید: در این کار تو چه حکمتی بود؟ گفت: اول محنت غرق شدن نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست. هم چنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 

رای شما
میانگین (3 آرا)
The average rating is 2.6666666666666665 stars out of 5.