رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲۳ آبان ۱۳۹۸
نمایش محتوای تولیدات ویژه

قصه بلبل سرگشته

خواهر و برادر بودند که در سن هفت و هشت سالگى مادرشان را از دست دادند. پدرشان بعد از سال زنش، زنى گرفت و به خانه آورد. اما این زن با بچه‌ها نمى‌ساخت و هر شب جار و جنجال به‌پا مى‌کرد. پدر که از این وضع خسته شده بود به زن گفت: آخر تو کى ما را راحت مى‌گذاری؟ زن گفت: باید پسرت را از بین ببری. مرد گفت: چه‌طوری؟ زن گفت: باید با پسرت شرط ببندى و بگوئى هر که امروز تا غروب بیشتر هیزم جمع کند حق دارد سر آن یکى را ببرد. مرد قبول کرد. با پسرش به صحرا رفتند. غروب که شد مرد دید پسر بیشتر هیزم جمع کرده، مقدارى از هیزم‌هاى پسر را دزدید و روى هیزم‌هاى خودش گذاشت و بعد به پسر گفت: من بیشتر جمع کرده‌ام. آن وقت سر او را برید و به خانه برد. زن، سر پسر را در دیگ انداخت و پخت. ظهر که خواهر پسر مى‌خواست به مکتب برود، رفت براى خودش غذا بکشد. دید سر برادرش در دیگ است. غذا نخورده و گریان به مکتب رفت و ماجرا را به ملاباجى گفت. ملاباجى به دختر گفت: استخوان‌هاى برادرت را رو به قبله در باغچه زیر خاک کن و چهل شب آب و گلاب رویش بپاش و ورد جاوید بخوان. دیگر کارت نباشد. دختر تا چهل شب کارهائى را که ملاباجى گفته بود، انجام داد. شب آخر، باد تندى برخاست و از میان بوتهٔ گلی، بلبلى پرید روى شاخه و شروع کرد به خواند: منم، منم بلبل سرگشته از کوه و کمر برگشته پدر نامرد مرا کشته زن پدر و نابکار مرا خورده خواهر دلسوز مرا با آب و گلاب شسته و زیر درخت گل چال کرده. این را خواند و پرید رفت در دکان میخ‌فروشی. باز همان شعر را خواند. میخ‌فروش گفت: یک‌بار دیگر بخوان. بلبل گفت: یک خرده میخ بده تا بخوانم. مقدارى میخ گرفت و دوباره خواند. از آنجا به دکان سوزن‌فروشى رفت و خواند و مقدارى سوزن گرفت. بعد از آنجا رفت در دکان شکرریز. شعرش را خواند و از او یک شاخه نبات گرفت و آمد به خانهٔ مردک، روى دیوار نشست و خواند. مرد یکه‌اى خورد و گفت: باز بخوان. بلبل گفت: دهانت را باز کن . چشم‌هایت را ببند. مرد همین کار را کرد. بلبل میخ‌ها را ریخت توى دهان مرد. مرد خفه شد. بلبل به اتاق زنیکه رفت و به همان طریق سوزن‌ها را بیخ حلق زن ریخت و او را هم کشت. سپس به‌سراغ دختر رفت، شعر را خواند. دختر گفت: باز هم بخوان بلبل گفت: دهنت را باز کن و شاخ‌نبات را به دهان دختر گذاشت و خواند: منم، منم بلبل سرگشته از کوه و کمر برگشته پدر نامرد مرا کشته زن پدر و نابکار مرا خورده خواهر دلسوز مرا با آب و گلاب شسته و زیر درخت گل چال کرده.

رای شما
میانگین (4 آرا)
The average rating is 2.25 stars out of 5.