نمایش محتوای تولیدات ویژه

قصه خر خردمند وگرگ نعلبند

خرخردمند وگرگ نعلبند روزی مرد ی روستایی کوله باری روی خر خود گذاشت وبه صحرا رفت در صحرا پای خر به گودالی فرورفت وبه زمین غلطید وپاش شکست . مرد روستایی خر را در صحرا رها کرد ورفت .خر ناراحت شد وگفت تا حالا که برای او کار می کردم هیچ ،اما اکنون که پایم شکسته مرا رها کرد با گرگ بیابانورفت . طولی نکشید که گرگی از دور پیدا شد .خر فکری کرد ونقشه ای کشید وبه زوراز جا بلند شد وروی پای خود ایستاد وبه گرگ خوشحال گفت به به ای سالار درندگان سلام .گرگ گفت چرا اینجا خوابیده بودی خر گفت نخوابیده بودم افتاد ه بودم بیمارم ودردمند م حالام از جام نمی تونم فرار کنم حالام در اختیار توام مرگ من نزدیک است هیچ کس هم در اینجا نیست . اما تو گناه کشتن من را به جان نخرمی دانی که خر تا زنده است جانش برایش عزیز است خوب صبر کن تا من بمیرم وطعمه تو شوم من هم در ازای این محبت تو به تو چیز با ارزشی می دهم که با آن بتوانی صدها خر را بخری وبخوری گرگ گفت خر را با حرف می خرند یا با پول خر گفت من هم همین را می گویم این را بدان که صاحب من مردی پولدار بود وثروتمند که طلا ونقره زیادی داشت برای من هم زندگی خوبی فراهم کرده بود .چون در نظرش خیلی عزیز بود م طلا ونقره زیادی خرج من می کرد آخور من را از سنگ مرمر ساخته بود و طویله ام را با آجر وکاشی فرش می کرد و توبره را با ابریشم می بافت و پالان مرا از حریر ومخمل می دوخت وبجای کاه وجو همیشه به من نقل ونبات می داد . گوشت من هم خیلی شیرینه ،حالا می خوری ومی بینی ، اونوقت چون خیلی خاطرم عزیز بود ومن خیلی براش عزیز بودم نعلهای من را از طلا ی خالص می ساخت من امروز بی اجازه و تنها به صحرا اومده بودم که حالم بهم خورد من خیلی خر ناز پرورده ای هستم بیا نعلهای طلایی من را ببین واون ها را بکن بیا ببین چه نعلهای گرانبهای دارم اونها را برای خودت بردار وبرو بفروش .بله همونطور که دیگران به طمع مال ومنال می افتند گرگ هم به طمع افتاد ورفت تا نعلهای خر را ببینه .خر فرصت را غنیمت شمرد و با همه زور ی که داشت لگد محکمی به گرگ زد و ودندانهاشو تو دهانش ریخت ودستش رو شکست گرگ از ترس واز درد فریاد کشید و گفت عجب خری هستی وبعد گرگ راهش رو گرفت ورفت . در راه به روباهی رسید روباه با دیدن دست شکسته وپای مجروح گرگ، گفت ای سرور عزیز این چه وضعیه دست وصورتت چی شده شکارچی تیر انداز کجا بود ؟ گرگ گفت شکارچی در کار نبود من خودم این بلا را به سر خود آوردم روباه گفت چگونه گرگ گفت آمدم کار خود را تغییر دهم این طور شد من کارم سلاخی و قصابی بود زرگری وآهنگری بلد نبودم امروز رفتم نعلبندی کنم که به این روز افتادم

 

 


رای شما
میانگین (2 آرا)
The average rating is 3.5 stars out of 5.