نمایش محتوای تولیدات ویژه

قصه هوس های مورچه ای

هوس های مورچه ای از کتاب قصه های تازه از کتاب های کهن به روایت استاد مهدی آذر یزدی قصه گو آریا محمدی روزی بود و روزگاری بود روزی یک مورچه در پی جمع آوری دانه های جو از راهی می گذشت نزدیک کندویی رسید از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت هرچه سعی کرد از دیوار ی سنگس بالا برود و به کند و برسد نشد . دست وپایش لیز می خورد ومی افتاد هوس عسل اورا به صدا درآورد وفریاد زد :آی مردم ، من عسل می خواهم اگر یک جوانمرد پیدا شود ومرا به کندوی عسل برساند یک جو به او پاداش می دهم یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد صدای مورچه را شنید وگفت مبادا بری بالا کندو خیلی خطر داره مورچه گفت بی خیالش باش من می دانم که چه باید کرد بالدار گفت آنجا نیش زنبور است مورچه گفت من از زنبور نمی ترسم ،من عسل می خواهم بالدارگفت :عسل چسبناک است ،دست وپایت گیر می کند مورچه گفت :اگر دست وپا گیر می کرد هیچکس عسل نمی خورد بالدارگفت خودت می دانی ولی بیا واز این هوس دست بردار من بالدار م سالدارم تجربه دارم به کندو رفتن برایت گران تمام می شود وممکن است خودت را به درد سر بیاندازی مورچه گفت اگر می توانی مزدت را بگیر ومرا برسان اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن من بزرگتر لازم ندارم واز کسی که نصیحت کند خوشم نمی آید .بالدار گفت ممکن است کسی پیدا شود وتو را برساند ولی من صلاح نمی دانم ودر کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم . مورچه گفت پس بیهوده خودت را خسته نکن من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت بالدار رفت ومورچه دوباره داد کشید یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند ویک جو پاداش بگیرد مگسی سر رسید وگفت بیچاره مورچه عسل می خواهی وحق داری من تورا به آرزویت می رسانم مورچه گفت بارک الله خداعمرت بدهد تو را می گویند حیوان خیر خواه مگس مورچه را بلند کرد ودم کندو گذاشت ورفت مورچه خیلی خوشحال شد وگفت به به چه سعادتی چه کندویی چه بویی چه عسلی چه مزه ای خوشبختی از این بالاتر نمی شود چقر مورچه ها بد بختند که جو وگندم جمع می کنند وهیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند مورچه قدری از اینجا وآنجا عسل را چشید وهی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل ویک وقت دید که پایش چسبیده به کندوی ودیگر نمی تواند از جایش حرکت کند مور را چون با عسل افتاد کار دست وپایش در هوس های مورچه ای از کتاب قصه های تازه از کتاب های کهن به روایت استاد مهدی آذر یزدی قصه گو آریا محمدی روزی بود و روزگاری بود روزی یک مورچه در پی جمع آوری دانه های جو از راهی می گذشت نزدیک کندویی رسید از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت هرچه سعی کرد از دیوار ی سنگ بالا برود و به کند و برسد نشد . دست وپایش لیز می خورد ومی افتاد هوس عسل اورا به صدا درآورد وفریاد زد :آی مردم ، من عسل می خواهم اگر یک جوانمرد پیدا شود ومرا به کندوی عسل برساند یک جو به او پاداش می دهم یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد صدای مورچه را شنید وگفت مبادا بری بالا کندو خیلی خطر داره مورچه گفت بی خیالش باش من می دانم که چه باید کرد بالدار گفت آنجا نیش زنبور است مورچه گفت من از زنبور نمی ترسم ،من عسل می خواهم بالدارگفت :عسل چسبناک است ،دست وپایت گیر می کند مورچه گفت :اگر دست وپا گیر می کرد هیچکس عسل نمی خورد بالدارگفت خودت می دانی ولی بیا واز این هوس دست بردار من بالدار م سالدارم تجربه دارم به کندو رفتن برایت گران تمام می شود وممکن است خودت را به درد سر بیاندازی مورچه گفت اگر می توانی مزدت را بگیر ومرا برسان اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن من بزرگتر لازم ندارم واز کسی که نصیحت کند خوشم نمی آید .بالدار گفت ممکن است کسی پیدا شود وتو را برساند ولی من صلاح نمی دانم ودر کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم . مورچه گفت پس بیهوده خودت را خسته نکن من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت بالدار رفت ومورچه دوباره داد کشید یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند ویک جو پاداش بگیرد مگسی سر رسید وگفت بیچاره مورچه عسل می خواهی وحق داری من تورا به آرزویت می رسانم مورچه گفت بارک الله خداعمرت بدهد تو را می گویند حیوان خیر خواه مگس مورچه را بلند کرد ودم کندو گذاشت ورفت مورچه خیلی خوشحال شد وگفت به به چه سعادتی چه کندویی چه بویی چه عسلی چه مزه ای خوشبختی از این بالاتر نمی شود چقر مورچه ها بد بختند که جو وگندم جمع می کنند وهیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند مورچه قدری از اینجا وآنجا عسل را چشید وهی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل ویک وقت دید که پایش چسبیده به کندوی ودیگر نمی تواند از جایش حرکت کند مور را چون با عسل افتاد کار دست وپایش در عسل شد استوار از تنیدن سست شد پیوند او دست وپا زدسخت تر شد بند او هر چه برای نجات خود کوشید نتیجه نداشت آن وقت فریاد کشید عجب گیری افتادم بد بختی از این بد تر نمی شود ای مردم مرا نجات دهید اگر یک جوانمرد پیداشود ومرا از این کندو نجات دهد دو جو به او پاداش می دهم گر جوی دادم دو جو اکنون دهم تا از این درماندگی بیرون جهم مورچه بالدار از سفر بر می گشت ، دلش به حال او سوخت واورا نجات داد وگفت نمی خواهم ترا سرزنش کنم اما هوس های زیادی مایه گرفتاری است این بار بختت بلند بود که من رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی واز مگس کمک نگیری مگس همدرد مورچه نیست ونمی تواند دوست خیرخوا ه او باشد

 

 


رای شما
میانگین (2 آرا)
The average rating is 5.0 stars out of 5.