رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲۳ آبان ۱۳۹۸
نمایش محتوای تولیدات ویژه

قصه پیرزن و بز گمشده

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه پیرزن بود یه بزی داشت که تمام امرار معاش سالش از قبل بز می گذشت روز که می شد می بردش صحرا می چراندش شب به خانه برمی گشت شیرش را می دوشید ومی فروخت . سالی یه بار هم پشماشا می چید زمستان که خانه می ماند پشمهایش را طنا ب می کرد می فروخت هر روز هم که می رفت به صحرا یه کوله بار علف می اورد خشک می کرد برای زمستان که بز بخورد پشگل بز را هم جمع می برای سوخت زمستان خودش بز هم همت می کرد وسالی یک بچه می آورد که پیرزن آخر تابستان می فروختش زد ویک سال بز یک بزغاله ماده آورد پیرزن دلش نیامد آن را بفروشد ماند وبزرگ شد . اول بهار هم که بز یک بز غاله دیگر آورد شدند سه تا اما پیرزن می گفت دوتا ونصفی بز دارم مطابق معمول سه تاشان را برمی داشت می برد می چراند یک روز خیلی بز ها را گرداند تا خوب سیر شوند از این جهت خیلی خسته شد وسط روز بزهایش را آب داد و گذاشت تا نشخوار کنند خودش هم گرفت خوابید پیرزن خوابش سنگین شد وقتیئبیدار شد از بز ها خبری نبود این طرف آن طرف پایین وبالا همه جا را گشت نبودند که نبودند شیون کنان وهوار زنان آمد شهر رفت پیش قاضی گفت قاضی جان قربان قاض قاضتم یه قاض ودوقاض و سه قاضتم یه بز ودو بز و نیم بزی داشتم یه گرگ ودو گرگ و نیم گرگی خوردش قاضی در قبال گرگ بیابان چه می توانست بکند خواست پیرزن را از سرش باز کند . گفت به من مربوط نیست کار داروغه است برو پیش او پیرزن سرزنان سینه زنان رفت پیش داروغه گفت داروغه جان قربان روغ روغتم یه روغ ودو روغ و سه روغتم یه بز و دو بز و نیم بزی داشتم یه گرگو دو گرگ و نیم گرگی خوردش داروغه دید بد جایی گیر کرد ه از دست پیرزن خلاصی ندارد گفت کار من نیست برو پیش وزیر پیرزن خود کشان رفت پیش وزیر گفت وزیر جان قربان وزوزتم یه وز و دو وز و سه وزتم یه بز ودو بز و نیم بزی داشتم یه گرگ ودو گرگ و نیم گرگی خوردش وزیر هر چه خواست از دست پیرزن خلاص شود نشد که نشد پیرزن ول کن مطلب نبود وزیر گفت می دانی چیه اصلا پادشاه دستور داده هر چی شاکی هست بفرستید نزد من وزیر فکر می کرد که پیرزن ول می کند ومی رود اما پیرزن یک راست رفت پیش پادشاه آنقدر ایستاد سر راه شاه تا توانست پادشاه را ببیند به محض اینکه شاه را دید فریاد زد پادشاه قربان پاد پادتم یه پاتو دو پاتو سه پاتتم یه بز ودو بز و نیم بزی داشتم یه گرگ ودو گرگ و نیم گرگی خوردش پادشاه وقتی فهمید تمام زندگی پیرزن همن دو بز بوده است واز قاضی گرفته شکایت کرده تا به او رسیده دستور داد چند تا بز به او بدهند تا از شرش خلاص شود .

رای شما
میانگین (4 آرا)
The average rating is 2.5 stars out of 5.