نینوا

می آورند آینه بر دوش شهرما
یک آسمان ستاره در آغوش شهر ما

گویا پرندگان مهاجر پریده اند
فصل سپیده در بر آغوش شهر ما

باز این چه جنبش است علم های سبز را
گل داده خاطرات فراموش شهر ما

بگذر که خواب شهر که شب را سحر کنی
بگذر که پلک پنجره را بازتر کنی

می آورند آینه بر دوش شهر ما
یک آسمان ستاره در آغوش شهر ما

با ابر گیسوان رهایی وزی به میل
کاش ای هلال یک شبه شق‌القمر کنی

آبی بزن به ریشه و رگهای خشک ما
شاید که آب ریخته را برگ و بر کنی

باید دوباره خطبه بخوانی برای شهر
باید هوای عاطفه را  تازه تر کنی


محتشم خاموش که من آغاز کرده ام
صبح از فراز نی سخن آغاز کرده ام

این ماجرای کیست که این سان مجرد است؟
راوی که بد نبود روایت چرا بد است؟

شهر سکوت درس عطش روان شده
بازار کوفه است که دلها فغان شده